کاشف الاسرار تو
یروز گفتم که ....:
من آن روز ها ، این راه را پیدا کرده بودم ، که برای شناختن زنهای دور وبرم ، باید با آنها بازی کنم و یا حداقل با آنها وارد معامله بشوم ...
در ابتدا بازی هایم بیشتر خصلت سرکار گذاشتنی داشت ...
اما به مرور شروع کردم به بازی جدی معامله گری و چک و چانه زنی بر سر مرزبندی و تنظیم جایگاه یکدیگر ...
و اکنون که دیگر ...
دست از بازی و بازیگری برداشته ام و فقط به عنوان تماشاچی و ناظر به این بازی های دیگران نگاه میکنم و لذت میبرم و با حالشان حال میکنم و گاهی هم ...
قول داده بودم نمونه هائی از بازی درآوردن هایم را برایتان تعریف کنم ...
اقرار نامه ی امروزم را که مینویسم ... رویم خطاب تو است عزیزم... میخواستم برات بنویسم امشب ... دلم برات تنگ شده بود ... خیلی .. خیلی ... برات خوندم این رو پای تلفن و ... تو هم آمدی به همراهم و ... مرسی !
فکر میکنم که فهمیده ای که تا چقدر دلم میخواهد کشفت کنم و یا آنطور که فرموله کرده ام تو خودت را کشف کنی ... آخ ... آگر روزی گیرم بیفتی ... آگر ...
برات گفتم پای تلفن که روی صحبت امروزم ببا تو است ..
برای از جلوگیری از سوء تفاهم باید اینجا یک تصحیح کلی بکنم ... بجای کلمه بازی در آوردن بهتر است بنویسم به بازی افتادن .. چون واقعیت این است که در بازار مکاره ... این من نیستم که تنها که دلم میخواهد انتخابم کنند ... منهم باید انتخاب کنم ... پس :
اول با خل و چل بازی به «گم گیجه (؟!) » می اندازمشان ... هه !هه!
تا بخواهند پیدایم کنند ... پــــر میکشم .... می پرم ... وویراژ میدهم پروانه وار ... و میروم روی یک گل دیکر ...
هر گلی ... هر کسی .. هر انسانی .. هر زنی .. قصه ی خاص خودش را دارد .. شیوه ی خاص خودش را دارد .. هر کدام عالمی دارند ... برای من جالبی بازی در کشف درون آنها است ...
پریسای ناقلا بدرستی انگشت گذاشت روی یک نقطه مهم (پدر سوخته از کجا فهمیده بود ! از کدام حرفم ناگفته ام شنیده بود و از کدام جمله ام نا خوانده ام شنیده بود و یا ) رنگ پوست تک تک سلولها که میبینم چگونه متورم میشوند زیر لمسم دست هایم و باز میشوند ، بزرگ میشوند آنقدر بزرگ که تنها بک اشاره ی کوچک ناخن سر انگشت به انفجار میرسند ..
عطر و بوی بدنشان را مینیشم و طعم تند غلیظ خیس شیره ی وجودشان را می مکم
لذت میبرم از پرواز دستم بر روی پستی بلندی های دشت و کوه و دمن تنشان را که میگسترانند جلوی رویم .. ، و لذت میبرم از جولان انگشتانم ...و میتازانم اسبهایم را بر روی بر روی فلات سرزمین بکر پیکری جادوئی که خود ولو کرده در کنارم ... میگذرم از پهن دشت ها ی وسیع سفت مسطح و صعود میکنم تا بالا ترین بلندی های برجسته و عبور میکنم از پیچ و خم های گذر گاه های پر دره ... کاوش میکنم هر جا ... میخزم در لابلای جنگل مو ها ... میدانم هزار دخمه های پنهان پراز های نهفته ی اعماق جنگل اسرار با تالار های پیچدر پیچ رنگی نورانی با فرش های سرخ و پرده های مخمل قرمز ... برای من جالبی بازی در در خود کشیدن حسی تمام زیبائی هستی وجودی یک انسان است ... و شنا کردن در چشمه ی آب حیات ...
هر کسی جغرافیائی ناشناخته ایست با تاریخی عظیم .. و من ..
من ماجراجوئی که میخواهم کشف کنم آنها را ..
قصدم نه غارت است و نه چپاول ...
نه دست اندازی و مستعمره سازی ...
نه تصاحب .. نه تجاوز ..
و نه استحمار و نه استفعال هر کار دیگر ...
بر عکس ...
می گذارم خودشان باشند ...
میشوم آینه شان ... باز تاب خودشان ...
میگذارم خودشان خودشان را بیابند...
خودشان خودشان را کشف کنند ، پیدا کنند ...
آینه ای در مقابلشان ... با دست هائی که میتوانند خودشان را به آن بکشند ...
وشانه ای که سرشان را بر روی آن بگذارند و های های گریه کنند ...
نه قولی میدم .. و نه قولی میگیرم ..
اجازه میدهم بکنند هر کاری که نکرده اند ... بکنند ...
اجازه دارند بدون ترس و لرز خودشان را بیان کنند .. کشف کنند .. خراب کنند ... بسازند ...
تابوئی نیست ...
همه چیز آزاد است ... هیچ چیز بد نیست ... همه کار میشود کرد ... هیچ کاری بد نیست ...
نه مرزی دارم و نه مرزی میگذارم .. آزادی دارند ... آزادی مطلق ...
به اینها که نگاه میکنم ... میبینم که چقدر گیر دارند ...
دختر های حوا را میگویم ...
چقدر نیاز ...
چقدر مشکل درک شدن ..
کشف شدن ...
انرژی سوخته ...
دلم میسوزد ...
....
با بازیهایم میخواهم به بازی بکشانم آنها را
با بازی بازی کردن .. بازیگوشانه میخواهم از این نجییه های معصوم خجالتی خموش در خود فرو ریخته ، آتش پاره های گستاخ و وحشی های دلاور پر از شهامت و پر روئی بساززم که برای جبران آنهمه عقب مانده گی های تاریخی نکرده شان تمام زمین و زمان را به چالش بکشانند ...
با بازیهایم میخواهم آنها را به بازی بکشانم در این بازار مکاره ی زندگی ...
بازی !
بازی میکنی با من همبازی ؟
روی سخنم با تو است که میدانی ! گل من ! پس کی شروع کنیم به بازی !
مژده ... مژده ...
نوبت شماست حالا ...
پاک و پاکیزه ...
شاه و غلام ... هر چه بخواهی ...
چه مدل ... چه فرم ... حراج واقعی ... تانترا .. کاماسوترا.. تائو و...
وای وای .... بدو بدو که بردن ...
از آخرین غلامان بهشتی همینش مونده ...
دیر بجنبی تمام شده رفته ....
روی هوا میبرنش ها ... نگو نگفتی !
دیر بشه رفته ... بردنش ...
وقتی رفت رفته ... کی برگرده با خداست .. باز باید بری ته صف ...
حراج واقعی ... بدو بدو که بردند ...
تمام شد ...
شهر شهر فرنگه ... از همه رنگه ...
بله سفارش تلفنی هم پذیرفته میشود ...
عجله کنید ....
الو !... سلام !..شهرزاد...
فردا تولدت است ؟...
اوکی !...
از دوازده امشب تا دوازده فردا شب !...
نه ایندفعه .. باشه !
چه کادوئی بهتر از خودم ! باشه ! پس تا بعد !!
خدافظ !
رفت ...
تموم شد ...
خانم ها ... آقایون ... برین تا دفعه دیگه ...
نه خانم ...
دو شنبه نوبت فرشته است !
سه شنبه صبح تا ظهر آزادم .. باشه بریم جنگل !!..
دوست داری عصا هایت را بیاری ... نوردینگ واکینگ !!..