تبليغاتX
فرشیده ، رویا و من ...

فرشیده ، رویا و من ...

فصه ی یک رابطه ی سازنده...

کاشف الاسرار تو

 

یروز گفتم که ....:



من آن روز ها ، این راه را پیدا کرده بودم ، که برای شناختن زنهای دور وبرم ، باید با آنها بازی کنم و یا حداقل با آنها وارد معامله بشوم ...

در ابتدا بازی هایم بیشتر خصلت سرکار گذاشتنی داشت ...

اما به مرور شروع کردم به بازی جدی معامله گری و چک و چانه زنی بر سر مرزبندی و تنظیم جایگاه یکدیگر ...

و اکنون که دیگر ...

دست از بازی و بازیگری برداشته ام و فقط به عنوان تماشاچی و ناظر به این بازی های دیگران نگاه میکنم و لذت میبرم و با حالشان حال میکنم و گاهی هم ...



قول داده بودم نمونه هائی از بازی درآوردن هایم را برایتان تعریف کنم ...

اقرار نامه ی امروزم را که مینویسم ... رویم خطاب تو است عزیزم... میخواستم برات بنویسم امشب ... دلم برات تنگ شده بود ... خیلی .. خیلی  ... برات خوندم این رو پای تلفن و ... تو هم آمدی به همراهم و ... مرسی !

فکر میکنم که فهمیده ای که تا چقدر دلم میخواهد کشفت کنم و یا آنطور که فرموله کرده ام  تو خودت را کشف کنی ... آخ ... آگر روزی گیرم بیفتی ... آگر ... 

برات گفتم پای تلفن که روی صحبت امروزم ببا تو است ..

برای از جلوگیری از سوء تفاهم باید اینجا یک تصحیح کلی بکنم ... بجای کلمه بازی در آوردن بهتر است بنویسم به بازی افتادن .. چون واقعیت این است که در بازار مکاره ... این من نیستم که تنها که دلم میخواهد انتخابم کنند ... منهم باید انتخاب کنم ... پس :

اول با خل و چل بازی به «گم گیجه (؟!) » می اندازمشان ... هه !هه!

تا بخواهند پیدایم کنند ... پــــر میکشم .... می پرم ... وویراژ میدهم پروانه وار ... و میروم روی یک گل دیکر ...

هر گلی ... هر کسی .. هر انسانی .. هر زنی .. قصه ی خاص خودش را دارد .. شیوه ی خاص خودش را دارد .. هر کدام عالمی دارند ... برای من جالبی بازی در کشف درون آنها است ...

پریسای ناقلا بدرستی انگشت گذاشت روی یک نقطه مهم (پدر سوخته از کجا فهمیده بود ! از کدام حرفم ناگفته ام شنیده بود و از کدام جمله ام نا خوانده ام شنیده بود و یا ) رنگ پوست تک تک سلولها که میبینم چگونه متورم میشوند زیر لمسم دست هایم و باز میشوند ، بزرگ میشوند آنقدر بزرگ که تنها بک اشاره ی کوچک ناخن سر انگشت به انفجار میرسند ..

عطر و بوی بدنشان را مینیشم و طعم تند غلیظ خیس شیره ی وجودشان را می مکم

لذت میبرم از پرواز دستم بر روی پستی بلندی های دشت و کوه و دمن تنشان را که میگسترانند جلوی رویم .. ، و لذت میبرم از جولان انگشتانم ...و میتازانم اسبهایم را بر روی بر روی فلات سرزمین بکر پیکری جادوئی که خود ولو کرده در کنارم ... میگذرم از پهن دشت ها ی وسیع سفت مسطح و صعود میکنم تا بالا ترین بلندی های برجسته و عبور میکنم از پیچ و خم های گذر گاه های پر دره ... کاوش میکنم هر جا ... میخزم در لابلای جنگل مو ها ... میدانم هزار دخمه های پنهان پراز های نهفته ی اعماق جنگل اسرار با تالار های پیچدر پیچ رنگی نورانی با فرش های سرخ و پرده های مخمل قرمز ... برای من جالبی بازی در در خود کشیدن حسی تمام زیبائی هستی وجودی یک انسان است ... و شنا کردن در چشمه ی آب حیات ...

هر کسی جغرافیائی ناشناخته ایست با تاریخی عظیم .. و من ..

من ماجراجوئی که میخواهم کشف کنم آنها را ..

قصدم نه غارت است و نه چپاول ...

نه دست اندازی و مستعمره سازی ...

نه تصاحب .. نه تجاوز ..

و نه استحمار و نه استفعال هر کار دیگر ...

بر عکس ...

می گذارم خودشان باشند ...

میشوم آینه شان ... باز تاب خودشان ...

میگذارم خودشان خودشان را بیابند...

خودشان خودشان را کشف کنند ، پیدا کنند ...

آینه ای در مقابلشان ... با دست هائی که میتوانند خودشان را به آن بکشند ...

وشانه ای که سرشان را بر روی آن بگذارند و های های گریه کنند ...

نه قولی میدم .. و نه قولی میگیرم ..

اجازه میدهم بکنند هر کاری که نکرده اند ... بکنند ...

اجازه دارند بدون ترس و لرز خودشان را بیان کنند .. کشف کنند .. خراب کنند ... بسازند ...

تابوئی نیست ...

همه چیز آزاد است ... هیچ چیز بد نیست ... همه کار میشود کرد ... هیچ کاری بد نیست ...

نه مرزی دارم و نه مرزی میگذارم .. آزادی دارند ... آزادی مطلق ...



به اینها که نگاه میکنم ... میبینم که چقدر گیر دارند ...

دختر های حوا را میگویم ...

چقدر نیاز ...

چقدر مشکل درک شدن ..

کشف شدن ...

انرژی سوخته ...

دلم میسوزد ...

....

با بازیهایم میخواهم به بازی بکشانم آنها را

با بازی بازی کردن .. بازیگوشانه میخواهم از این نجییه های معصوم خجالتی خموش در خود فرو ریخته ، آتش پاره های گستاخ و وحشی های دلاور پر از شهامت و پر روئی بساززم که برای جبران آنهمه عقب مانده گی های تاریخی نکرده شان تمام زمین و زمان را به چالش بکشانند ...

با بازیهایم میخواهم آنها را به بازی بکشانم در این بازار مکاره ی زندگی ...

بازی !

بازی میکنی با من همبازی ؟

روی سخنم با تو است که میدانی ! گل من ! پس کی شروع کنیم به بازی !

مژده ... مژده ...

نوبت شماست حالا ...

پاک و پاکیزه ...

شاه و غلام ... هر چه بخواهی ...

چه مدل ... چه فرم ... حراج واقعی ... تانترا .. کاماسوترا.. تائو و...

وای وای .... بدو بدو که بردن ...

از آخرین غلامان بهشتی همینش مونده ...

دیر بجنبی تمام شده رفته ....

روی هوا میبرنش ها ... نگو نگفتی !

دیر بشه رفته ... بردنش ...

وقتی رفت رفته ... کی برگرده با خداست .. باز باید بری ته صف ...

حراج واقعی ... بدو بدو که بردند ...

تمام شد ...

شهر شهر فرنگه ... از همه رنگه ...

بله سفارش تلفنی هم پذیرفته میشود ...

عجله کنید ....

الو !... سلام !..شهرزاد...

فردا تولدت است ؟...

اوکی !...

از دوازده امشب تا دوازده فردا شب !...

نه ایندفعه .. باشه !

چه کادوئی بهتر از خودم ! باشه ! پس تا بعد !!

خدافظ !



رفت ...

تموم شد ...

خانم ها ... آقایون ... برین تا دفعه دیگه ...

نه خانم ...

دو شنبه نوبت فرشته است !

سه شنبه صبح تا ظهر آزادم .. باشه بریم جنگل !!..

دوست داری عصا هایت را بیاری ... نوردینگ واکینگ !!..







+ نوشته شده در  6 Apr 2008ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

سوتفاهم ...

 

همین چند هفته پیش با یک آقای محقق ، که یک ده سالی مسن تر از خودم است ، صحبتی داشتیم در باره ی ... حدس بزنید دیگر ... درباره ی زن ها !

ایشون دلزده از زن های ایرانی و بد بین به هرچه زن و هر چه ایرانی است ، افتاده است پی حال کردن با دختران جوان آمریکای لاتینی ! ، شراب شناس است ، وارد است و شناگر خوبی نیز میباشد !...

صد در صد بر عکس او ... من فقط با بانوان ایرانی میچرخم ! و بقول مادرم « پیر گای » هستم ! همیشه لذت برده ام از اینکه همبسترم زنی جا افتاده باشد ! کسی که بفهمد چه میخواهد ! به مشروب هم که سالهاست لب نزده ام ... بهترین شراب دنیا را هم هر وقت چشیده ام ، مزه ی سرکه را تداعی میکند و زیاد با آن حال نمیکنم و تازه حالم هم گرفته میشود ! و علاو بر این ها چون در کودکی در آب حوضی در حال غرق شدن بوده ام .... هنوز که هنوز است با اکراه به استخر میروم ... و اگر هم بنا به شرایطی میروم شنا ، باید همیشه در کنار لبه استخر پاچ پلوچ کنم ؛ چون یکمرتبه ممکن است آب زده شوم و احساس خفه شدن و تنگی نفس می کنم ...

از طرف دیگر ، در مبارزه ی فرشیده خانم با خودش ، که بتواند دوباره در زندگی روی پای خودش بیاید ...

بلاخره اتفاقا فرصتی پیش آمد و ایشون برای اولین بار ، با هزار ولی و اما ، به خود جرات دادند که در جمعی همراه من شرکت کنند.. اگرچه در وسط راه از ترس درونیش که نکند شوهر سابقش ، مرد مردم آزارش ، مبادا ما را با هم ببیند ! ( بر مرد بد لعنت ( کلیک کنید ))... به لرزه افتاده بود ... ولی به خیر گذشت ...

در مجلس آن آقا و این خانم هم اتفاقا با هم رو برو شدند !...

از سر زنده بودن و شوخ بودن ایشان ، آقا یادش رفت از دختر های داغ و جوان آمریکای جنوبی !

و ایشون هم از ترس و حشت رو در رو شدن با آقا همسر سابقشان که مبادا آتش بپا شود ؛ مصر به اینکه آقا ما را به جای بیرون میتوانی به خانه دعوت کنی !!...

جالبی قضیه در این بود که این آقا به خاطر محتوی کار تحقیقی پیش رویش با ترس و لرز و وسواس بیش از حد ، خیلی محتاطانه و و شکاکانه با خودش و اطرافیانش قالی موشک بازی میکند و حتی آدرس پستی مشخصی ندارد و دائما در حال عوض کردن خانه است تا رد گم کند و ...آدرس ثابتی نداشته باشد ...و خانم اصرار که نه حتما باید بیایم خانه تان ...

حالا هنوز چند روز نگذشته از آن ماجرا ، آقا در بدر به دنبال خانم است و پیغام و پسغام دادن که نه آقا ! ما اونقدر ها هم که می گفتم ، از زن ایرانی بدمان نمی آید ! و.. و.. و .. و حالا نمیشه ما در رستورانی هم را ببینیم ؟...




+ نوشته شده در  4 Mar 2008ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

صفحه ی گم شده ام را یافتم

 

وای ! باورم نمیشد ... این صفحه ی گم شده ام را در یک جستجوگر ژاپنی پیدا کردم ...

.....

قصه های من و فرشیده است ... زنی که از آسمون اومد و جلویم سبز شد ... و رویم آنقدر اثر گذاشته که ماخود آگاهانه از حودم براش مایه میگذازم .... لا مصب این قطره ی لغزان اشگش یک جوری منو میخ خودش کرده ....


بروی خودم نمیآرم ولی دلم براش یکمرتبه خیلی تنگ میشه .... حالا خوبه خونه هامون فقط یک کوچه ی سه چهار دقیقه ای فاصله دارند ... به او اعنماد دارم ولی یک جوری از خودم میترسم .... ( جالبه او هم بر عکس همین حرف رو میزنه) ... البته یک چیزی داره که منو یک جوری هم تحریک میکنه ... شایدم یک روزی ... فعلا نه ...


نه ... همین دوری و دوستی فعلا بهتره ... دوتا آدم داغ و آتیشی که بهم بیفتن ببین چی شعله ای بلند میشه ....


فعلا که هر وقت تو خلوت به هم میرسیم ... انگار نه انگار که زن و مردیم ... میشیم مثل ...

مثل دوتا چوب گبریت نیمه سوخته توی یک جاسیگاری لای یک مقدار خاکستر سیگار کنار چند تا ته سیگار نیمه کشیده شده و لی با فشار فشرده شده ی بد بو ...


پریشب باز هوس شنیدن صدای لوندش رو داشتم ... بهش زنگ زدم ... همینطور از همه چیز .... بعد از حدود یکماه از هم بی خبر بودن .. حرف تو ی حرف میامد ...

... از کار و بار و زندگی و برو بچه ها و مردهای جدیدی که با هشان آشنا شده ...

وسز صحبت ها ... گوئی توی رستورانی نشسته ایم و انگار پریسا و اون آقاهه پر جبروت سر میز دیگری .... اون ور تر کنار ما نشسته باشند و ... درباره شون حرف زدیم

( که بعدا خلاصه ی تلگرافیش را فرداش به پریسا گفتم ) و امروز دیدم پریسا درگوشی از هر دومون و با گفتن « تشکرلـــر » با اون لحجه ی آذزی غلیظش تشکر کرد ....


قرار شد باز رابطه مون رو با هم گرم تر کنیم ..... وعده به دو سه روز دیگه ... قدم زدن در جنگل ...



+ نوشته شده در  24 Feb 2008ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

منتظر بر سوی سنگی

فکر میکنم  فعلا کسی جز این فرشیده  گردن شکسته از ته دل منو نمیخواد ... دیروز که لنگان لنگان و لخ لخ کشان رفتم سر یکی از یکی از کار هام  از دور دیدمش ... که با مو های بسته ، تو اون بلوز زرد – کرم - قهوه ای روشن منتظر  نشسته بود  روی تخته سنگی ، پشتش به من منتظر ... از جاش بلند شد ... هیکلی لاغر اندام ، قدی بلند  و کشیده ... وای چقدر دوست داشتم  بغلش میکردم و بخودم فشارش میادم ... چرخید ، من رو دید.. براش از دور دست تکون دادم و قدم هام رو خیلی تند کردم ... هنوز در دفتر رو باز نکرده اول اولیش و بعد دومیش اومدن .. دوستانی که از مصاحبتشون غالبا لذت هم میبرم  ... احساس کردم  یک گل دستمه که دو تا خارش دارن انگشتامو سوراخ مبکنن ...  دلم برای هر دو مون خیلی سوخت ...

 

مطلب کامل 

 

 

+ نوشته شده در  4 Jul 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

روبا ، فرشیده و من...

 

برخلاف نام قهرمانان فیلم  دو زن ، رویا خانم واقعی من ، کاراکتر فرشته ی قصه ی خانم تهمینه میلانی را دارد: خانمی است مطیع .. مهر طلب .. مسالمت جو ... از بحث و جدل گریزان که به مرور زمان تبدیل انسانی شده است که نه نمیتواند بگوید و  نمیتواند به راحتی نظرش را جا بیندازد ، آنچه خواسته ی ته دلش است و افکارش را نمیتواند راحت بیان کند و حرفهایش را رک بزند ... و خلاصه به قول خودش خیلی رعایت خال دیگران را میکند و از  حق و حقوق خودش نیز در این راه حاضر است که بگذرد ... زنی است که دوست دارد قربانی شود !!! او خودش را فدا کند !!!  او  گذشت میکند و مراعات دیگران را میکند تا آنها احساس نکنند که بر آنها تحمیل شده است ... رویا همیشه کاری میکند که  دیگران را خشنود کند .. تا آنها خوششان بیاید ... و دلش میسوزد که  همیشه مورد سوء استفاده  آدمک های زور گو  و لجباز و قدرت طلب قرار گرفته است که همه چیز را بر او تحمیل میکنند...

 

با فرشیده و رویا قرار شده سه تائی شوخی شوخی مشترکا با هم روی هم کار کنیم ...  پایه کارمان را روی انرژی درمانی تئوری بیو انرژتیک الکساندر لوون گذاشتیم ...خود این تجربه زیبائی است ... تا ببینیم چه خواهد شد .... برای کسانی که این چهره من را نمیشناسند میگویم که سالهاست در این زمینه تجربیاتی جمع کرده ام ... تا ببینم  بکمک هم  شاید یک گام پیشتر برویم ...

 

مطلب کامل

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

رویا... زنی در آستانه ی تولدی دیگر..

 

رویا دارد بیصبرانه  اینپا و اونا میکنه... میخواد بیاد تو ... بیاد تو و حقش رو بگیره ... میدانم حقش هم هست و بود دیگران داشتند میگرفتند ... او صبورانه صبر کرد و حالا که مال او هستم و در اختیار او هستم ، امیدوارم بتونم  بخوبی از پس کار هاش و خواسته هاش بربیایم... 

 

معمولا در این جور مواقع من آدم خیلی خود نگهداری هستم ... ولی نمیدانم چرا اینبار دلم میخواهد صادقانه و بدون خود سانسوری به او اقرار کنم که دل منهم خیلی بیتاب است برایش ... این طفلی هم  خیلی دارد تاپ تاپ میزند ... چه غوغائیست بر پا اینجا ... و چه آتشی ست در وجود او آنجا ... گر کرفته ای میدانم.... کاش میدانستی که چقدر منهم میخواهم و میطلبم که در هیمه ی وجود تو اینک با تو در تو با هم گر بگیریم شعله ور شویم ، بسوزیم در هم بر هم و.... و خاکستر شوم!!!!  دوباره صبرم  بی صبر شده است ...  صیرم صبور نیست دیگر دوباره ( و این را واقعا از ته دل برای خود خود تو میگویم)...

 

مطلب کامل

 

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

یک شب زندگیم را به تو میبخشم من ...

اونهائی که اتفاقا دیروز خودشون رو یک جور بمن رسوندند که به من حال بدهند رو باید بذارم رو سرم و حلوا حلوا شون کنم ....

 

فرشیده ی دمبریده که دیگه سنگ تموم گذاشت ....  چقدر به من حال داد ... شاید منهم واقعا  چون میدونم واقعا شاید نیاز داشته باشه  ... یک شب زندگیم رو  ( از ته دل ) یه روزی به او ( با تمام وجود و با جان و دل ) تقدیمش کنم  ( اگه خودش بخواد ولی بیشتر نخواهد !)....

 ادامه مطلب

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

آغازی دوباره...

میشناسم خودم را ..

گفتم که صبرم صبور نیست دیگر  !  طفلی گلبانو ، از راه نرسیده  تا به خانه همراهیش  کردم ...  نشست .. ...............چای را دم کردم  و با لیوان بردم ، گذاشتم جلویش .. و به بهانه ای الکی ( که مثلا باید بروم سراغ دخترم (!؟)  از منزلش زدم بیرون ... تا از جایش بلند شود که به من برسد  ، در را خودم پشت سر خودم  کشیدم تا بسته شد ............. چشم هایم را میبندم و سعی میکنم  حواسم را به  نفس هایم متمرکز کنم ... پرهایم باز میشوند  ... پر باز کرده ام و پرواز میکنم ........

آمدم این مطلب را بذارم تو صفحه .... فرشیده اومد رو خط ....

- سلام !

- سلام فرشیده.... دلم برات خییییییییییییییییییییییییلی تنگ شده........  

- منهم  همینطور ......

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

منبع انرژی درون ...

 

در جواب به دوستی که پرسیده بود این همه انرژی ام را از کجا میآورم ، گفتم :

... با صرفنظر کردن !!... اخیرا بار ها و بار ها  روزه  گرفته ام ...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

آری به شما ... فرشیده خانم

نع !! به بعضی ها ... و

بعله !! به خیلی ها ...

 

توی این چند روز اخیر میبینم  که تعداد این افرادی که خودشان را به زور به زیر بار میکشند و یا خودشان به خودشان پالنگی ( پشت پا) میزنند اونقدر زیاد شده اند  که دیگر با کمال جدیدت باید مرزم را با هشان روشن کنم ...

.......

بجای هدر دادن انرژی ام برای هر کس و ... آنرا  میگذارم فقط برای آنان و آنجا هائی که درآنها خواست عمل و نو سازی هست ... یعنی آنجائی که بار

وری و  ثمر بخشی دارد ....

....... 

در ارتباط با ارائه خدمات اجتماعیم ، محدود میکنم  خودم را  به :

  • همراهی ، همپائی و همفکری با  حمیده خانم ، فرشیده خانم  و خانم مو کوتاهه و.....   ادامه مطلب   

 

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

نقاضا...

 

از فرشیده خانم میخوام با من تماس بگیرن چون هرجوری سعی کردم با هشون تماس بگیرم نشد ...

+ نوشته شده در  25 Jun 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  | 

آغاز

 

لعنت بر مردهای بد.....

دختر به دستیم زنگ زد! نیاز فوری به کسی دارد که از بچه هایش نگهداری کند ! : " بابا !!! وقت داری؟؟ "...

و من فکر کردم چه کسی بهتر و بالاتر  از دخترم ... از همه چیز و همه کس و ... همه را از یادم بردم... از دوستم جداشدم  و رفتم  پهلوی بچه ها ...

 

نوه گان  میل شدیدی به رفتن به پارک کودکان دارند... 

باهم رفتیم به پارک کودک ... 

کلی حال میکردند که با پدر بزرگشان  به آنجا میرفتند...

لباسهایشان را کندند و بمن سپردند و رفتند روی کوه مصنوعی و من هم قلم و کاغذ در آوردم  که بنویسم ...

هنوز  همین جمله را ننوشته بودم که....

 

... خانمی جلو آمد و پرسید : " سلام! منو میشناسین؟!"

برام آشنا بود..

" بله ! ولی ... رایستش بجا تون نمی آورم !!"..

" مادر (فلانی ها)  هستم ! "...

 آها ! یادم آمد ... چقدر عوض شده است این ! فرشیده خانم !...  مادر بچه هائی که با نوه هایم  زمانی هم مدرسه ای بودند و حالا هیچکدامشان به آن مدرسه نمی روند...

 

آنزمان به عنوان پدر بزرگ در امور آن مدرسه خیلی فعال بودم ( : دو تا طرح بکمک  اولیای اطفال و مدیر مدرسه پیاده کردم که خیلی هم نتیجه بخش و پر ثمر بودند: بنا نهادن کافه تریا ( که الان هشت مادر در آنجا رسما کار میکنند! ) و طرح مدرسه در مدرسه ( که الان پانزده مادر و زن خارجی غیر آلمانی ، تمرین آموزش آموختن میکنند که بتوانند مثل دوره مقدماتی و پیشکلاسی ، آمادگی رفتن به کلاس زبان را بیاموزند!!). ).. در این ارتباط ها یک کمی هم با فرشیده خانم  بهم نزدیک شدیم ... ولی او بیشتر دوری میکرد ...

 

رفتم کنارش و سه ساعتی با هم حرف می زدیم ... طفلی مشکل دارد با خودش ، با دو فرزندش و با مرد سابقش ... خیلی راحت  و باز با هم صحبت کردیم ... اشکش جاری شد و من را دیوانه کرد ... بر پدر مرد بد لعنت ! که نه زندگی زن ، بلکه زندگی بچه هایش را نیز خراب میکند!! احمق ها ی کوته بین !.. بجای کمک به ساختن خراب میکنند و دو غورت هم طلب کار میشوند..  دلم میخواهد یاریش دهم و... پیشنهاد کردم با انجمن زنان تماس بگیرد و در ارتباط با آنها ( همدرد هایش ) شاید بتواند با تبادل نظر و تجربه ، با بعضی مسائل بهتر کنار بیاید...

 

نوه گان را بردم و به دخترم  رساندم  و خودم رفتم  به جلسه هیئت امنای  " خانه شفا " ( : مرکز در دست تاسیس برای کمک به سالمندان فارسی زبان ) تا ساعت یک بامداد...

 

 

+ نوشته شده در  24 Mar 2007ساعت   توسط علیرضا بلاغی  |